سلام...إ
امیدوارم حال تک تکتون خوب باشه٬ چه شمایی که اومدی به وبلاگم سر زدی که قدمت رو جفت چشامه٬ چه اوناییکه آدرس وبلاگم و دارند ولی بهش سر نمیزنند٬ چه اوناییکه اصلا آدرس وبلاگم و ندارند که بخواند بهش سر بزنند٬ چه اوناییکه اصلا نمیدونند وبلاگ چی چیه.
امیدوارم حال همتون خوب باشه٬ چه اوناییکه من میشناسمشون ولی اونا نمیشناسمند٬ چه اوناییکه من نمیشناسمشون ولی اونا من و میشناسند٬ چه اوناییکه هم من میشناسمشون هم اونا منو٬ چه اوناییکه نه من میشناسمشون نه اونا منو.
امیدوارم حال اوناییکه اهل نامردی و نا رفیقیند هم خوب باشه٬ حال اوناییکه جلو روت یه جورند پشت سرت جور دیگه٬ جلو روت قربون صدقت میرند ولی از پشت بهت خنجر میزنند.
حال با مراما و لوتیا که خیلی گرم باشه ولی خدایش خیلی کمند اینجور آدما.
راستش قبل ازینکه این وبلاگ و درست کنم وبلاگای زیادی داشتم٬ (علمی٬ عشقی...) ولی همشون مشقی بودند و هیچکدوم به دلم نشست٬ چون نمینوشتم که٬ همش کپی از جاهای دیگه بود واسه همین خسته میشدم و ولشون میکردم٬ ولی میخوام این وبلاگ و خودم بنویسم٬ هیچیشم از هیچ جا کپی نمیکنم٬ درد دلای خودمه.
راستش دیگه حال و حوصله اینکه بهش برسم و نداشتم٬ وبلاگای قبلیم کلی آب و تاب داشت٬ کلی کد و این چیزایی که وبلاگ و خوشگل میکنه داشت ولی شرمنده که این یکی هیچی نداره٬ وبلاگای قبلیم کد آمار بازدید داشت که این یکی نداره٬ نمیخوام بدونم روزی چند نفر میاد به وبلاگم سر میزنه٬ نمیخوام وقتی چشم میخوره بهش و میبینم اِاِاِاِاِاِاِ امروز که هیچکسی نیومده!!!! حالم گرفته شه و دیگه دل و دماغ آپ کردنش و نداشته باشم. میخوام دلم به نظراتتون خوش باشه.
فقط توش یه آهنگ گذاشتم چون این آهنگ و دوست دارم.
هرچی توش مینویسم حرف دل خودمه نه دل آدمای دیگه٬ اگه حرف کس دیگه رو گذاشتم اسمشم زیرش مینویسم که بدونید حرف من نیست.
نوشته شده توسط تنها در |
سلام.!
امروز سه شنبه هست و دارم این مطلب و تو یه هوای گرم تابستونی زیر باد سرد کولر مینویسم.
اصلا نمیدونم چی میخوام بنویسم٬ بهتره از گذشتم بنویسم٬ از همون روزی که مسیر زندگیم به کل عوض شد.
سال دوم دبیرستان بودم که تو چت روم با دختری به اسم (س) آشنا شدم٬ اون تو یه شهر و من تو یه شهر دیگه٬ من ۱۶ سالم و اون ۱۸. از لحاظ درس و مدرسه دو سال ازم جلوتر بود و ای کاش همون موقع به اشتباهم یعنی رفاقت باهاش پی میبردم٬ نه اینکه فکر کنید دختر بدی بود٬ نه نه اتفاقا بر عکس٬ فوق العاده بود خیلی دوسش داشتم٬ هنوزم که باهاش هستم٬ دوسش دارم٬ میدونم که وقتی ازش جدا شمم باز دوسش دارم٬ هیچ وقت و هیچ جا واسم کم نذاشت٬ منم انصافا جایی واسش کم نذاشتم یعنی تا وقتی تو اون دانشگاه لعنتی قبول شم یا شایدم تا وقتی که اون اتفاق افتاد.
دو سال تا کنکورم داشتم و بهش پیشنهاد ازدواج دادم اینم یه اشتباه دیگه که باعث شد بیشتر بهم وابسته شیم٬ چه حرفا که بهم نزدیم٬ چه قولا که بهم ندادیم٬ چه معرفت هایی که ازش ندیدم و چه بی معرفتی هایی که ازم ندید٬ بهم قول دادیم هیچ وقت به کس دیگه فکر نکنیم٬ بهم خیانت نکنیم٬ از سیگار کشیدن متنفر بود ازم قول گرفت هیچوقت لب به سیگار نزنم که اگه زدم دیگه اسمم و نمیاره٬ از مشروب خوردنم بدش میومد ولی نه به شدت سیگار اونم قول دادم که نخورم٬ با وجود زن بودنش چقدر مرد بود که سر همه حرفاش موند و من با وجود مرد بودنم چقدر نامرد بودم.
تا وقتی نیومده بودم دانشگاه همه چی خوب بود٬ یعنی تا وقتی به خونوادش نگفته بود فکرم آروم بود٬ قرار بود تا وقتی من درس میخونم هیچکسی از رابطمون خبر نداشته باشه ولی نمیدونم چی شد که خاله ی (س) ما رو دید٬ خیلی واسم غیر عادی بود که من و شناخت٬ چند ماه قبلش با (س) رفتیم تو بیمارستانی که خالش کار میکرد که مثلا ببینمش٬ من اون و به زور از پشت دیوار دیدم نمیدونم اون چه جور من و تو یه نگاه دید و قیافم و تو ذهنش ثبت کرد که بعد از چند ماه وقتی قاطی مریضا نشسته بودم سریع من و شناخت و مثلا مچم و گرفت٬ از همون موقع بود که همه چی خراب شد و (س) مجبور شد به خونوادش بگه٬ اولش فکر کردم همه ی این چیزا ساختگی بوده ولی وقتی (س) گفت اینجور نبوده و روحشم ازین اتفاق خبر نداشته٬ رو حساب اعتمادی که بهش داشتم بیخیال شدم...
نوشته شده توسط تنها در سه شنبه 1390/05/04 |